Monday, July 30, 2012

پلنگ



 چشمان­اش حالتی دارند که دانستن این­که در آن لحظه شوخی می کند یا جدی است را سخت می کند. محال است این همه حس و رنگ یک­جا در چشمانی جمع شده باشند. چروکی که زیر چشم­های­اش می افتد می گوید که حرف­اش شوخی بوده، سیبیل­های بلندش هیچ وقت اجازه نمی دهند این را از لبان­اش بفهمی. زمستان و تابستان ندارد همیشه یک پیرهن مردانه با یک کتِ بارانی -مانند زرد به تن دارد که ظاهراً مال وکیل گوگوش بوده (این را با شوخی به دوست­اش می گوید که از او گلایه دارد که چرا همیشه همین لباس را بر تن دارد) و شلواری که بین یک شلوار مردانه و تازگی­ها یک شلوار جین متغییر است. کلاه­اش نباید از قلم بیافتاد. اسم­اش را دقیقاً نمی دانم، ولی خیلی شبیه کلاه تنیس است با لبه­هایی پهن! کوه و گالری هم ندارد، همیشه سرش است. محکم و دوستانه دست می دهد. همه را پلنگ خطاب می کند و خودش را هم. همیشه چیزی در خورجین­اش دارد و همه­ی گروه­های سنی را هم شامل می شود. سهم کیارشِ 10-11 ساله و بقیه بچه­ها اکثراً خوراکی و بازی­های فکری است و آدم­بزرگ­ها هم که اکثراً فیلم و گاهی هم کتاب! اردات خاصی به  اما گُلدمنِ آنارشیست دارد، تقریباً همیشه یادی از او می کند. اگر کسی از او سوال کند که چه کاره است، بی درنگ و با همان چشم­های معروف جواب می دهد: «مفت خورِ ادبی.» وقتی چیزی می گویی کاملاً حس می کنی که گوش می کند. برای هر چیزی یک راه­حل دارد؛ از درد معده گرفته تا کلاس­های کنکوری، همه چیز حتی مرگ. می گوید عزرائیل شماره­ی او را گم کرده و در الکوت اعلاء هم جایی برای­اش نیست، چه برسد به ملکوت اعلاء. آن­قدر با اطمینانِ شوخ­طبعانه­ای از مرگ می گوید که دیگر جایِ بحثی نمی ماند. در کودکی به دیفتری و فلج اطفال و بک بیماری دیگر هم­زمان مبتلا شده، طوری که همه­ی دکترا قطع امید کردند و خانواده­ای که پیش­شان بوده در را روغن مالی کرده­اند که عزرائیل راحت­تر داخل شود چون همه فرض را بر این گذاشته بودند که بهتر است هر چه زودتر از درد وعذاب راحت شود طوری که وقتی مقاومت­اش را دیده­اند شگفت زده شده­اند. عکس پروفایل فیس­بوک­اش مالِ سال سی- چهل سالگی­اش است. بدون این­که چیزی بپرسی شروع می کند به توضیح دادن که چرا! ظاهراً زمانی در فیس­بوک دنبال خانومی می گشته که او در همان سال­ها در آلمان با او دوست بوده و فقط با این عکس می توانسته بشناسدش. بعد از کلی پیغام­های بی جواب بعد از شش ماه کسی جواب پیام­اش را می دهد که فلانی یک سالی است که مرده و من شوهرش هستم... اما عکس پروفایل همان است که بود: پلنگ با همان چشمان و با سیبیلی از بناگوش­دررفته!

پ.ن: می دانم که حق مطلب را درباره­ی پلنگ ادا نکردم اما دوست داشتم چیزی راجع به او بنویسم و همین امشب هم بنویسم

  ­   

No comments:

Post a Comment