فقط یک پلنگ میتواند
از این سر شهر ببردت آن سر شهر که ساندویچ کوکو سبزی بخوری با دوغ، بعد تمام مغازههای
سپه سالار را برای بوتی که فعلاً پول
خریدناش را نداری با تو گز کند و بهات موسیقی تلفیقی سیتار و جَزو جی جی بالاردکادوی تولد بدهد.
به او فکر میکنم، به دیدگاه سه جهانیِ زمان جوانیاش، به کابوسها و توهماتاش در
زندان، به ضربههایای که به پشتم خورد: «هیچ وخت کم نیار پلنگ!»، به دعوتاش برای
یافتن یک تکیهگاه، و به اینکه بی تکیهگاهی از او پلنگی چنین ساخته است.
No comments:
Post a Comment