Sunday, November 4, 2012

...

فقط یک پلنگ می­تواند از این سر شهر ببردت آن سر شهر که ساندویچ کوکو سبزی بخوری با دوغ، بعد تمام مغازه­های سپه سالار  را برای بوتی که فعلاً پول خریدن­اش را نداری با تو گز کند و به­ات موسیقی تلفیقی سیتار و جَزو جی جی بالاردکادوی تولد بدهد. به او فکر می­کنم، به دیدگاه سه جهانیِ زمان جوانی­اش، به کابوس­ها و توهمات­اش در زندان، به ضربه­های­ای که به پشتم خورد: «هیچ وخت کم نیار پلنگ!»، به دعوت­اش برای یافتن یک تکیه­گاه، و به این­که بی تکیه­گاهی از او پلنگی چنین ساخته است.  

No comments:

Post a Comment