پنجرهی اتاق باز است و پاییز درهوا. زیر پوستم کمی داغ
است و بادی ملایم، پاییز را با لرزشی خفیف بر سطح آن پخش می کند. به سفر فکر می
کنم و به فردا. چه اهمیتی دارد که «بهترین دوست» کسی باشم یا «یک زنِ معمولی»،
مخاطب عشق باشم یا نفرت! می خواهم ساعتها زیر همین پنجره بنشینم و پاییز را روی
پوستم حس کنم.
No comments:
Post a Comment