گاهی شروع می کنی بهخواندن یک کتاب که قبلاً خواندیاش یا بهدیدن یک فیلم که قبلاً دیدیاش بدون این که اصلاً یادت باشد. نه عنوان داستان و نه طرح جلد هیچ کدام چیزی در ذهن تداعی نمی کنند. شروع می کنی به دیدن و خواندن اما بعد از گذشت چند صفحه یا صحنه، حس آشنایی بهسراغت می آید: این کتاب... این فیلم... لعنت به من! چطور ممکن است؟! نکند این هم از آن مسخره بازیهای دِجَوو باشد؟" اما هنوز هم باید بخوانی و ببینی چون بهنظر می رسد یادآوری روند داستان یا پایان ماجرا دستخوش بازیای در ذهنت شده که برای بارگذاری به زمان بیشتری نیاز دارد. اما آن زمان که به یاد آوردی دیگر همه چیز به بازی حافظه تقلیل پیدا می کند: اِ دفعهی پیش اینجا بود که حدس زدم! یا "اینجا داشتم به این موضوع فکر می کردم" ... آن فاصله، آن فاصلهای که هنوز بهیاد نیاوردهای علی رغم حسِ آشنایی که داری حسِ آغاز است.آغاز، آن فاصله است؛ آغاز یک سالِ نو، یک رابطه، یا هر چیز نو...
No comments:
Post a Comment