Tuesday, March 27, 2012

آغازِ نو


گاهی شروع می کنی به­خواندن یک کتاب که قبلاً خواندی­اش یا به­دیدن یک فیلم که قبلاً دیدی­اش بدون این که اصلاً یادت باشد. نه عنوان داستان و نه طرح جلد هیچ کدام چیزی در ذهن تداعی نمی کنند. شروع می کنی به دیدن و خواندن اما بعد از گذشت چند صفحه­ یا صحنه، حس آشنایی به­سراغت می آید: این کتاب... این فیلم... لعنت به من! چطور ممکن است؟! نکند این هم از آن مسخره بازی­های دِجَوو باشد؟" اما هنوز هم باید بخوانی و ببینی چون به­نظر می رسد یادآوری روند داستان یا پایان ماجرا دستخوش بازی­ای در ذهنت شده که برای بارگذاری به زمان بیشتری نیاز دارد. اما آن زمان که به یاد آوردی دیگر همه چیز  به بازی حافظه تقلیل پیدا می کند: اِ دفعه­ی پیش اینجا بود که حدس زدم! یا "اینجا داشتم به این موضوع فکر می کردم" ... آن فاصله، آن فاصله­ا­ی که هنوز به­یاد نیاورده­ای علی رغم حسِ آشنایی که داری حسِ آغاز است.آغاز، آن فاصله است؛ آغاز یک سالِ نو، یک رابطه، یا هر چیز نو...

No comments:

Post a Comment