Friday, May 11, 2012

مادر


«لامصب سرم سالار نیست. » این را با ناله در جوابم می گوید که از او می خواهم کمی قدم بزند. از وقتی فهمیده توده­ی کنار سرش چربی نیست و منتظر جواب آزمایش­های تکمیلی است پاک خودش را باخته. مدام می گوید نگران­مان است، «هیچ کدام سر و سامان نگرفتید بلاخره...» غرهای روزانه­اش رنگ و بویی آخر الزمانی گرفته. کمافی سابق سوزن­اش که گیر می کند روی یک چیز، آن­قدر گیر می دهد که اموات­ات را دربرابر چشمان­ات به رژه درمی آورد. نگران است که شوهرش هم مثل شوهر خواهرش بعد از او «کُلفتی» بر سر خانه و زندگی­اش بیاورد، اما خیلی زود به این نتیجه می رسد که باید هوایِ پیرمرد را داشته باشیم. خشم­اش که می گیرد آرزوی لحظه­ای را می کند که از شرمان خلاص شود، لحظه­ای بعد پاپیچِ امتحاناتِ کوچکترین عضو خانواده می شود... دلم هری می ریزد از شنیدن این حرفا. نه! من حتی از داشتن تصور دنیایِ ­خالی از غرهای او ناتوان­ام، هر چه باشد من و غرهای او همزادیم.       

پ.ن: می دانم نوشته­ام قدری احساسی است چون که تا همین یک هفته­ی گذشته اگر از غرهای­اش از کوره درنمی رفتم تمام سعی­ام بر این بود که طریق بی خیالی طی کنم، اما این چند روزه حتی از این­که دلم قرص نیست عذاب وجدان دارم.            

No comments:

Post a Comment