«لامصب سرم سالار
نیست. » این را با ناله در جوابم می گوید که از او می خواهم کمی قدم بزند. از وقتی
فهمیده تودهی کنار سرش چربی نیست و منتظر جواب آزمایشهای تکمیلی است پاک خودش را
باخته. مدام می گوید نگرانمان است، «هیچ کدام سر و سامان نگرفتید بلاخره...»
غرهای روزانهاش رنگ و بویی آخر الزمانی گرفته. کمافی سابق سوزناش که گیر می کند
روی یک چیز، آنقدر گیر می دهد که امواتات را دربرابر چشمانات به رژه درمی آورد.
نگران است که شوهرش هم مثل شوهر خواهرش بعد از او «کُلفتی» بر سر خانه و زندگیاش
بیاورد، اما خیلی زود به این نتیجه می رسد که باید هوایِ پیرمرد را داشته باشیم. خشماش
که می گیرد آرزوی لحظهای را می کند که از شرمان خلاص شود، لحظهای بعد پاپیچِ
امتحاناتِ کوچکترین عضو خانواده می شود... دلم هری می ریزد از شنیدن این حرفا. نه!
من حتی از داشتن تصور دنیایِ خالی از غرهای او ناتوانام، هر چه باشد من و غرهای
او همزادیم.
No comments:
Post a Comment