این
چند وقت اخیر هر چه آمدم چند خطی از حال و روزم قلمی کنم دستام نرفت که نرفت. نه
اینکه چیز مهمی برای نوشتن داشته باشم، نه! بس که این روزها در آموزش این دانشگاه
و راهروی آن اداره بغض راه
گلویام را بست و در دو مورد بهجای داد و بیداد بر سر کارمندان گنده دماغی که همه
را خنگ میپندارند،- و اگر در بین توضیحات مبسوط ابلهانهشان سوالی بپرسی صدایشان
را بالا میبرند، و دست آخر بعد از کلی سگ دو میبینی جایی را که نباید موقع
بایگانی پانچ کرده و کاغذی که میدهد دستات با زباله هیچ فرقی ندارد- در مستراحهای همین ادرات زدهام زیر هق هق... که فغان از این دیوسالاری!
No comments:
Post a Comment