Sunday, October 14, 2012

زلزله آذربایجان (بخش یک)

نمی­دانم گزارش می شود یا درددل یا عقده گشایی یا چه چیز دیگر اما فکر نوشتن درباره­اش از پریشب توی ماشین که راهی تهران شدیم  تا حالا رهای­ام نکرده. هنوز به اندازه­ی کافی متمرکز نیستم و آن­چه که به­یاد می­آورم آن­قدر متناقض است که نمی­دانم نوشتن اصلاً لزومی دارد یا نه!  قرار بود با بچه­هایی که در آستانه­ی فصل سرما سقفی برای گرم شدن نداشتند ساعتی بازی کنیم، شعر بخوانیم، نقاشی بکشیم، و بادبادکی هوا کنیم، هر چند که این آخری به­خاطر باران و سرمای زودرس عملاً اتفاق نیافتاد و حصیر و چوب و کاغذهای بادبادک نشده و هوا نرفته را همان­طور که بودند برگرداندیم تهران. اولین روستایی که بعد از گم کردن دوستان­مان، و در نتیجه بدون وسیله­ی بازی­ای خاصی، دیدیم چایکندی بود. چادرها در نقطه­ای دور از روستا و کنار جاده بودند. اهالی روستا به­ویژه بچه­ها خیلی سریع دورمان جمع شدند، پسر بچه­ها اولش برای ملحق شدن کمی مقاومت می­کردند. بازی­های شناخته شده به زبان فارسی را خوب بلد بودند؛ عمو زنجیرباف، الکم دولکم، و چند تای دیگر را. اصرار داشتند که دست مربی­ها بگیرند و بعضاً بر سر این موضوع آماده­ی دعوا هم بودند. بزرگترها هم خیلی زود لب به شکوه می­گشودند؛ از بخشدار و وضعیت ساخت سازها که از اسکلت و چند ردیف آجر فراتر نرفته بود تا توزیع نامناسب کمک­ها و سرمای هوا. این­ها را می­شد راحت حدس زد یا از لابه­لای چیزهای­ای که رفقای دیلماج دستگیرشان می شد بیرون کشید. عطشی برای ابراز و بیان داشتند سیری ناپذیر که لابد «ترکی بیلمیرم» هم مانع­شان نمی شد آن زمان که اشتیاق شنیدن را در چشمانی می دیدند.

  روستای بعدی که هم طبیعت با آن گشاده دست تر بود و هم مسئولان، اصلی که تقریباً در تمام روستاهایی که دیدیم برقرار بود، افشرد نام داشت. تا ماشین از گِل درآمد و با رفقا گروه را پیدا کردیم، بازی شروع شده بود؛ دختران 10 تا 14 ساله نقاشی می کشیدند، پسرها و دخترهای کوچکترهم در یک حلقه­ی بزرگ بازی می کردند، مادرها هم تماشاچی بودند؛ بازی که تمام شد گروهی از بچه­ها جایزه می خواستند و وقتی تنها با یک آبنبات چوبی روبرو شدند می خواستند اسباب­بازی­هایی که با آن­ها بازی کرده بودند را بردارند.وقتی این خواسته­شان هم راه به جایی نبرد، گروهی از پسرها شروع کردند به سنگ پراکنی به سگ نگهبانی که در باغ بسته شده بود. بعد از کمی بحث کردن با یکی­شان، یکهو به خودم آمدم؛ یکی از سنگ­ها به سمت من پرتاب شده بود...
     

No comments:

Post a Comment