بار دومام است که
می روم سونوگرافی. فقط این را میدانستم که مثانهام باید پر باشد و سرِ ساعت
برسم، مخصوصاً اینکه صبح از طرف کلینیک بهام زنگ زده بودند و ساعت قرار از 4:30
به 3:50 یعنی 40 دقیقه زودتر تغییر پیدا کرده بود. از ساعت 3 شروع کردم به آب
خوردن؛ طوریکه راس ساعت 3:50 مثل یک مشک پراز آب در محل حاضر شدم. خیلی سعی کردم
که دیر نکنم چون کلینیکاش از این باکلاسا بهنظر می رسید که اگر کمی دیر میکردی
احتمالاً منشیاش پشتِ چشمی نازک میکرد و بهات میگفت: «متاسفم خانومم دیر کردی!»
صبح هم که زنگ زده بودند بعد از اینکه شنیدم بهجای خانم دکتر معروف، یک آقای
دکتر است کمی منِ و من کردم بلافاصله گفت: «میخوای کنسل کنم خانومم؟!» البته که
منِ و منِ من از آقا بودن دکتر مذکور نبود، یعنی همهاش از این نبود، بیشتراز خوب
بودن و باحال بودن خانوم دکتری بود که خواهرم سفارش کرده بود پیشاش بروم حتماً.
ولی از طرف دیگر سونوگرافیِ رحم و تخمدان هم داشتم، حالا رحم و تخمدان چه ربطی داره
به معده درد اینو باید از دکترم پرسید. یادم است سری پیش که سونوگرافی رحم و تخدان
انجام دادم، بس که مثانهام پر بود و اون خانوم دکتره اصرار داشت تمام ابعاد تخمدانهامو
بررسی کنه که چند بار نزدیک بود عنان اختیار از کف بدم و با فشار هرچه بیشتر بشاشم
رو تخت. خلاصه اینکه ساعت3:50 دقیقه رسیدم و بعد از اینکه دفترچهام را دادم به
«خانومم»، فهمیدم که باید فعلاً بنشینم. بعد از ده دقیقه وقتی منشی اسمام رو صدا
زد و با خوشحالی روبهروی میز پذیرش قرار گرفتم، گفت: «خب خانومم، چهل و سه هزار
تومن می شه»، منم که قبلاً پرسیده بودم و گفته بودند سی هزار تومن، دارد کم کم شاخام
درمیآید که خانومم می پرسد: «مثانهت پره؟» و داغ دلام تازه می شود با حالت
درماندهای می گویم: «بدجورم پره!» که میگوید قبل از شما کلی بیمار داریم خانو...
مینشینم و سعی می کنم حواسام را به نوشتن چیزی در دفتر خاطراتام پرت کنم – تازگیها
همهاش در صف انتظارِ اتوبوس، دکتر، یا در کافه چیزی مینویسم، آخر فکر میکنم
اینجوری خعیلی باحاله...- که شاش امانام رامیبرد، سرِ جایام وول میخورم افاقهای
نمیکند، با بغل دستیام شروع می کنم به حرف زدن که احساس می کنم شاش که وارد جریان
خونام شده کم کم به مغزم می رسد و عنقریب از هوش می روم، کمی مثانهام را بالا میکشم
و می روم جلوی میز پذیرش.
-
ببخشید، شما به من
گفتید ده دیقه به چاهار اینجا باشم، الان ساعت 5:20 دیقه اس، من ...
-
گفتم که خانومم،
چن نفری جلوتونن.
-
دقیقاً چن نفر؟
-
مممممم چاهار نفر
-
خب چقد طول میکشه؟
-
نمیدونم...
-
ولی شما که به من صب زنگ زدین گفتین ده دیقه به
چاهار! خب میگفتین شیش!
-
ماکه نمیتونیم
حدس بزنیم هر کی چهقدر مشکل داره...
-
چه ربطی داره؟
-
خب مثلاً یکی بدناش
پر از کیست و عارضهس
-
حالا یه ساعتی
بگین حدوداً ...
-
چهل دیقه، شایدم
کمتر!
-
چهل دیقه؟! من نمی
تونم، همین الانام...
-
خب تخلیه کن
خانوممممممم!
یه ده دقیقهای
راه میروم و پنج دقیقهای هنری میلر میخوانم. هی به خودم میپیچم، فایدهای
ندارد. سعی میکنم بهیاد بیاورم برای این کار بعد از مدتها از بابام پول قرض
کردم، اماغیرت هم دربرابر این موج خروشان شاش طرفهای نمی بندد. اطرافام را نگاه
میکنم همه راحت وبیخیال نشستهاند؛ بعضی با شکمهای هشت- نه ماهه. اشکام دارد
درمی آید که بلند میشوم. نمیدانم چطور و بعد از چه مدت دستشویی را پیدامیکنم.
رو سنگ می نشینم، آخرین تلاش را برای نگهداشتن خودم میکنم، و یکهو اشکام درمیآید،
تابهحال از شاشیدن چنین لذتی نبردهام...
این اتفاق تا ساعت هفت که نوبتام می شوم دوبار دیگر البته
نه با آن لذت و شدت تکرار میشود
No comments:
Post a Comment