Tuesday, August 21, 2012

سونوگرافی؛ تنبیه و مراقبت

بار دوم‌­ام است که می روم سونوگرافی. فقط این را می­‌دانستم که مثانه­‌ام باید پر باشد و سرِ ساعت برسم، مخصوصاً این­‌که صبح از طرف کلینیک به­‌ام زنگ زده بودند و ساعت قرار از 4:30 به 3:50 یعنی 40 دقیقه زودتر تغییر پیدا کرده بود. از ساعت 3 شروع کردم به آب خوردن؛ طوری­‌که راس ساعت 3:50 مثل یک مشک پراز آب در محل حاضر شدم. خیلی سعی کردم که دیر نکنم چون کلینیک­‌اش از این باکلاسا به­‌نظر می رسید که اگر کمی دیر می­‌کردی احتمالاً منشی­‌اش پشتِ چشمی نازک می­‌کرد و به­‌ات می­‌گفت: «متاسفم­ خانومم دیر کردی!» صبح هم که زنگ زده بودند بعد از این­که شنیدم به‌­جای خانم دکتر معروف، یک آقای دکتر است کمی منِ و من کردم بلافاصله گفت: «می‌­خوای کنسل کنم خانومم؟!» البته که منِ و منِ من از آقا بودن دکتر مذکور نبود، یعنی همه­اش از این نبود، بیشتراز خوب بودن و باحال بودن خانوم دکتری بود که خواهرم سفارش کرده بود پیش‌­اش بروم حتماً. ولی از طرف دیگر سونوگرافیِ رحم و تخمدان هم داشتم، حالا رحم و تخمدان چه ربطی داره به معده درد اینو باید از دکترم پرسید. یادم است سری پیش که سونوگرافی رحم و تخدان انجام دادم، بس که مثانه‌­ام پر بود و اون خانوم دکتره اصرار داشت تمام ابعاد تخمدان‌­هامو بررسی کنه که چند بار نزدیک بود عنان اختیار از کف بدم و با فشار هرچه بیشتر بشاشم رو تخت. خلاصه این­که ساعت3:50 دقیقه رسیدم و بعد از این­که دفترچه­ام را دادم به «خانومم»، فهمیدم که باید فعلاً بنشینم. بعد از ده دقیقه وقتی منشی اسم‌­ام رو صدا زد و با خوشحالی روبه‌­روی میز پذیرش قرار گرفتم، گفت: «خب خانومم، چهل و سه هزار تومن می شه»، منم که قبلاً پرسیده بودم و گفته بودند سی هزار تومن، دارد کم کم شاخ‌­ام درمی­آید که خانومم می پرسد: «مثانه­‌ت پره؟» و داغ دل­ام تازه می شود با حالت درمانده­ای می گویم: «بدجورم پره!» که می­‌گوید قبل از شما کلی بیمار داریم خانو... می‌­نشینم و سعی می کنم حواس‌­ام را به نوشتن چیزی در دفتر خاطرات‌­ام پرت کنم تازگی‌­ها همه­‌­اش در صف انتظارِ اتوبوس، دکتر، یا در کافه چیزی می­‌نویسم، آخر فکر می‌­کنم این‌جوری خعیلی باحاله...- که شاش امان­ام رامی­‌برد، سرِ جای‌­ام وول می‌­خورم افاقه‌­ای نمی‌­کند، با بغل دستی­‌ام شروع می کنم به حرف زدن که احساس می کنم شاش که وارد جریان خون­ام شده کم کم به مغزم می رسد و عنقریب از هوش می روم، کمی مثانه‌­ام را بالا می­‌کشم و می روم جلوی میز پذیرش.
-         ببخشید، شما به من گفتید ده دیقه به چاهار این­جا باشم، الان ساعت 5:20 دیقه اس، من ...
-         گفتم که خانومم، چن نفری جلوتونن.
-         دقیقاً چن نفر؟
-         مممممم چاهار نفر
-         خب چقد طول می­کشه؟
-         نمی‌­دونم...
-          ولی شما که به من صب زنگ زدین گفتین ده دیقه به چاهار! خب می­‌گفتین شیش!
-         ماکه نمی‌­تونیم حدس بزنیم هر کی چه­‌قدر مشکل داره...
-         چه ربطی داره؟
-         خب مثلاً یکی بدن‌­اش پر از کیست و عارضه‌­س
-         حالا یه ساعتی بگین حدوداً ...
-         چهل دیقه، شایدم کم­تر!
-         چهل دیقه؟! من نمی تونم، همین الان­ام...
-         خب تخلیه کن خانوممممممم!
یه ده دقیقه‌­ای راه می­‌روم و پنج دقیقه­‌ای هنری میلر می‌خوانم. هی به خودم می­‌پیچم، فایده‌­ای ندارد. سعی می­‌کنم به‌­یاد بیاورم برای این­ کار بعد از مد‌ت­ها از بابام پول قرض کردم، اماغیرت هم دربرابر این موج خروشان شاش طرفه‌­ای نمی بندد. اطرا‌ف‌­ام را نگاه می­کنم همه راحت وبی­خیال نشسته­‌اند؛ بعضی با شکم­‌های هشت- نه ماهه. اشک‌­ام دارد درمی آید که بلند می­‌شوم. نمی­‌دانم چطور و بعد از چه مدت دستشویی را پیدامی­‌کنم. رو سنگ می نشینم، آخرین تلاش را برای نگه­داشتن خودم می‌کنم، و یک­هو اشک­‌ام درمی­آید، تابه‌­حال از شاشیدن چنین لذتی نبرده‌­ام...
این اتفاق تا ساعت هفت که نوبت­‌ام می شوم دوبار دیگر البته نه با آن لذت و شدت تکرار می­‌شود

No comments:

Post a Comment