Friday, July 17, 2015

این روزها، دقیق‌تر بگویم شب‌ها، همه‌اش خوابِ خانه‌ی جدید می‌بینم. یک بار که خواب دیدم رفته‌ایم جایی در طبیعت که چشم‌انداز خانه‌مان فقط دره‌های پوشیده از درخت و گیاه است. خانه‌مان معماری جدیدی داشت و روی یک بلندی ساخنه شده بود که کوه نبود. یک پنجره‌ی شیشه‌ای بزرگ داشت که از آن می‌توانستی مثل فیلم‌های نشنال جئوگرافیک تا فرسنگ‌ها طبیعت بکر ببینی. تنها نگرانی من، رفت و آمد از مدرسه به خانه بود. چون به هر حال نمی‌توانستم بی‌کار بمانم حتی اگر در جایی به آن لوکسی و دورافتادگی زندگی می‌کردم که حتی نمی‌دانستم کجاست. 
خواب دومم خانه‌ی خودمان در کرمانشاه بود. می‌خواستیم بفروش‌ایم‌اش. وقتی رفتم در حیاط‌اش برای بار آخر کمی قدم بزنم، از سن و سال و هیبت درختان تعجب کردم. باورم نمی‌شد در این چند ساله این همه رشد کرده باشند. حتی در عالم خواب به خودم گفتم ای کاش دوربین‌ام همراه‌ام بود و از درختان عکس برمی‌داشتم. چند وقتی است در عالم واقع این کار می‌کنم؛ یک آلبوم هم از عکس درختان ساخته‌ام.

خانه جدید خوب است. دست‌کم دم به دیقه به هم نمی‌خوریم. تخت من طبقه‌ی دوم است. صبح‌ها که از خواب پا می‌شم کمی طول می‌کشد تا خودم را آماده پائین آمدن کنم. حس می‌کنم پاهام تحملِ وزن بدنم را ندارند هنوز (البته خوبی‌اش این است که می‌توانم ننه من غریبم دربیاورم و از کسی که بیدار است لیوانی آب بخواهم قبلِ پائین آمدن). منظره‌اش اما جداً عالی ست، مخصوصاً اگر پرده کنار باشد. این هم تعبیرش.   

No comments:

Post a Comment