Saturday, June 13, 2015

به یاد روزهایی که برق نگاه هر رهگذری در شهر بارقه‌ای آشنا بود و پرامید

انگار از یه جایی به بعد باید گوشه‌ای پیدا کنی. آن‌جا که دیگر می‌دانی خاطره‌ شده؛ آنجاست ک باید زمزمه کرد: «همراه شو ای عزیز» و مثلِ یک عشق قدیمی  برای‌اش در تنهایی اشک ریخت. تنها نمان به درد. جاهایی از شهر را که با آن حس بوده‌ای را دوست داری مرور کنی: زیر پل کریم خان، میدان توپ‌خانه، میدان فردوسی، سرِ توحید. واقعیت‌اش این است که این درد مشترک بود و هست الان اما باید تک به تک خاطره‌اش را به رزم کشیدش؛ این لحظات همراهی و امید ناب اند که نادرند و تکرار نشدنی. باقی همه سرتاسر دشوارِ زندگی است.   

No comments:

Post a Comment