Thursday, January 1, 2015

میلاد مادر

مادرم دیشب خودش را می‌لواند. لواندن یک جور مویه کردن در فقدان و عزای کسی است. او مادرِ دختران‌اش را می‌لواند؛ مادرِ ارشد و اولادش؛ گل خانِم استاد دانشگاه‌اش را (خواهر بزرگ‌ چند سالی است که در دانشگاه پیام نور درس می‌دهد)؛ آز خانِم مترجم را (خواهر وسطی که چند وقت پیش هر چه کرد اسم تنها کتاب منتشر شده‌اش را به یاد نیاورد که پیش دوستی قدیمی پز بدهد)؛ و ته‌تغاری، خانِم وکیل‌اش را که ترمِ اول رشته‌ی حقوق است.

دیشب تولد مادرم بود. او دیشب  برای خودش آن‌قدر که حفظ بود سوره والضحی هم فاتحه خواند البته در دستگاه «آنکه دلَـــــــــم را برده خدایـــــــــا/ زندگـــــــــی‌ام را کرده تبه ». و وقتی به شیوه‌ی لذت بردن از شب تولدش اعتراض کردیم، و گفتیم دارد حال‌گیری می‌کند آمد نشست پیش‌مان و خواست یکی از عشاق قدیمی‌اش را در فیس‌بوک پیدا کنیم. بعد که هر چه گشتیم و پیدا نشد به این نتیجه رسید که «یه کاره‌ای» شده و از اول هم معلوم بود یه کاره‌ای می‌شود و آدم‌های «کاره» هم پروفایل فیس‌بوک ندارند.   

No comments:

Post a Comment