Wednesday, May 27, 2015

زن طبقه بالایی باردار است؛ دیگر باید پا به ماه باشد گمان‌ام. روح‌اش هم مثل جسم‌اش باردار است. جسم‌اش، روح‌اش را باردار کرده. امروز بار دوم است که صدای گریه‌اش از بالا می‌آید. الان  فقط گریه می‌کند اما ظهری با شوهرش دعوا می‌کرد، می‌گفت درک‌اش نمی‌کند. این روزها همه‌اش خانه‌ام؛ صدای گریه‌اش که بلند می‌شود از پایِ ترجمه بلند می‌شوم؛ نمی‌توانم تمرکز کنم. 
چند وقت پیش که دیوانه‌وار کار می‌کردم آمد درِ خانه‌مان؛ قبلاً ندیده بودم‌اش. خواهرم در را باز کرده بود؛ دیدم زنی با لب و لوچه‌ی کبود روی پله‌ی جلو در واحد بغلی نشسته و می‌گوید حال‌اش بد است. چهره‌اش آنقدر در هم و رنگ‌اش پریده بود که فکرم اول رفت سمت اعتیاد. از روی پله که پا شد شکم‌اش را دیدم؛ به قاعده‌ی یک توپ والیبال. ناخودآگاه پرسیدم دردِ زایمان داری؟ گفت نه، الان وقت‌اش نیست ولی دارد می‌میرد. هول شدیم؛ گفت در خانه را باز گذاشته و باید برگردد بالا به اورژانس هم زنگ زده. خواهرم همراه‌اش رفت و من هم مشغول درست کردنِ آب قند شدم. بعد که در نور خانه دیدیم‌اش فهمیدیم  وحشت کرده، خیلی؛ فشارسنجی گوشه‌ی هال افتاده بود و می‌گفت فشارش خیلی پائین است؛ آب قند نمی‌خورد، می‌گفت نباید چیزی بخورد. به شوهرش زنگ زدیم. شوهرش اصلاً دست‌پاچه نشد؛ گفت فوری می‌آید. عادت داشت انگار. از این‌جا به بعد یک سناریوی دیگر شروع شد. قندولک که تازه از خواب پاشده بود احساس مسئولیت کرد و بعد از چادر چاقچول، در خانه را بست و آمد بالا. باید ترجمه‌ای را ظرف نیم ساعت می‌فرستادم و خواهرم هم رهسپار کوه بود... القصه، آن روز اورژانس آمد؛ پزشک اورژانس گفت فقط ترسیده، سپرد دیگر فشارش را چک نکند و آب قند را بخورد. در خانه ما هم باز نمی‌شد هیچ جوره. کمی با صدای بلند گریه کرد، صدای‌اش در تمام راه‌پله تاریک می‌پیچید. گریه‌اش که تمام شد آب قند خورد و سعی کرد به شوخی‌ها و وضعیت مضحک ما بخندد. با من هم اسم بود. صورت‌اش ورم داشت. گفت بچه‌اش دختر است. «مادرِ دختر زشت می‌شه وقت حاملگی چون زیبایی‌ش رو به می‌ده به دخترش؛ من سرِ تو ماچه دیوی شده بودم»، ماچه یعنی ماده؛ این را مادرم همیشه می‌گوید. گریه که کرد رنگ صورت‌اش باز شد. قشنگ شد. شوهرش آمد؛ درِ خانه ما هم باز شد. او هر روز گریه می‌کند هم‌چنان؛ روزی چند نوبت. تاوانی که برای قشنگ شدن دخترش می‌دهد.         

No comments:

Post a Comment