Sunday, June 21, 2015

منزل نو

این باید آخرین مطلبی باشد که از این خانه می‌نویسم. خرده ریزها را تقریباً همه برده‌ایم، مانده دانه درشت‌ها. پدرم دارد با دوستی که کمک‌دست‌مان بود لبی تر می‌کند. هنوز دور و برمان پر از آت و آشغال است. هر ویدئویی که به پرم بخورد را با اینترنت نفتیِ همین خانه باز می‌کنم. سه گیگ و نیم شارژ اینترنت دارم هنوز. پخش مستقیم مسابقه والیبال را با کیفیت پائین از یک لینک پیدا کرده‌ام. مثل پارسال ذوق‌اش را ندارم. دم استادیوم چنان از با شوق و هیجان برای پلیس آن‌جا از علاقه‌ام به والیبال می‌گفتم که خودم هم مانده بودم. علاقه نه عطش. دوست داشتم یک بار هم که شده صدای بوق‌های ممتد، تقاضای ویدئو چک، یک، دو، سه... کتف‌ام تیر می‌کشد. سرم از بی‌خوابی‌های اخیر منگ است.
 خانه‌ی جدید نورگیر است و کمی بزرگ‌تر؛ دو پنجره بزرگ دارد؛ یکی در پذیرایی و دیگری در اتاقی که قرار است مال من و خواهرم باشد. بهای دو پنجره‌ی رو به آفتاب و کمی بزرگ‌تری در شهر خونِ ناحق است؛ خون‌بهایِ همه خوشی‌هایِ نکرده‌ی پدر و دختران.
مادر نگران چینی‌ها و بلورهاش است. آن‌ها که چیده شدند در کارتون‌ها انگار که کارش تمام شده باشد، قربان صدقه خرش رفت؛ خرِ سیاه عروسکی که همیشه روی غول سیاه قهوه‌ای نشسته. غول سیاه قهوه‌ای، میز زیر تلویزیونی‌مان است. مادرم کلکسیونی از خر دارد در اندازه و جنس‌های مختلف؛ عروسکی، شمع، بلور، فلزی، دسته‌کلید، جاانگشتری، زیرسیگاری و الخ. می‌گوید وقتی بچه بوده از خواهرش که آن موقع در سپاه دانش مشغول بوده در مورد دو خرِ پیر که آن طرف رودخانه‌ای بوده‌اند پرسیده و او هم توضیح داده که سن خرها که از حدی بالاتر می‌رود؛ سیستم کاست و بنفیتِ (یا همان هزینه، فایده) یونجه- باربری دیگر در موردشان جواب نمی‌دهد، لاجرم در بیابان رهای‌شان می‌کنند تا ضعیف و ضعیف‌تر شوند و بلکه ریق رحمت را داوطلبانه یا به کمک حیوانات وحشی سر بکشند. از آن روز به بعد نسبت خر با عواطف مادرم نسبت عجیب و عمیقی شد؛ تا جایی که ممکن بود در دوره‌ای ماه‌ها با کسی سخنی نگوید اما روزی چند نوبت قربان صدقه همین خرِ عروسکیِ روی غول سیاه قهوه‌ای برود. 


قبل اسباب الکشی: دستِ بر قضا روزهای آخر «اتاقی از آنِ خود» را می‌خواندم، در اتاقی که از آنِ خود نبود.       

No comments:

Post a Comment