آلبوم عکس کف اتاق افتادهاند. باید جزئی از مراسم عزاداری
قندولک بوده باشند. جرأت نمیکنم بازشان کنم. فقط عمویمان نبود؛ همبازیمان بود، با هم میخواندیم:
«پشهی سبزِ باتِلاقی، تو از کدام باتِلاقی؟». عمویام نبود، عمو جانیام بود. آخ
اگر جهانام بسوزد و یک بار دیگر لبخند تهِ نگاهاش را ببینم. آخ! اگر چشماناش
دیگر نخندند؛ چشمانِ جهان. دادِ بیداد. ای کاش مویه میدانستم تا به زبانِ مادریاش
میخواندم: « کسهگم، همهی کسم...». روزی را میلواندم که ضجههای ضعیف و بینایاش،
همه را بعد از چند روز فراموشی یادِ نوزادِ زندهیِ زائویِ مرده انداخت. سرِ مادرش
را خورده بود و فراموشی و غضب بین جرز
دیوار و یک کمد محبوساش کرده بودند. آن روزی را به مویه میخواندم که عمه شد،
مادر و او، جهانسوز. آن روزی که قرار بود
کامران باشد، اما خان عمو درآمد که کجای این نوزاد کامران است؛ جهانسوز، او جهانسوز
است.
من مویه نمیدانم؛ حتی زبانِ مادریاش و مادریام را هم خوب
نه. طاقت گفتن باقی داستان را هم ندارم؛ داستانی که به همین جهانسوزی
گذشت. عمو جهان، عمو جانیام، عموترین عموی جانام سه روز پیش رفت و من جهانام را
هم بدهم دیگر خندهی ته نگاهاش را نخواهم دید. خداحافظ جانام؛ عمو جانیام. درختِ
همسایهات به زودی سبز میشود، آرام بخواب «همهی کس».
No comments:
Post a Comment