Sunday, November 22, 2015

نامه‌

نمی‌دانم این صدای غیژ غیژِ هر ده دقیقه یک بار از دل من است یا از این فنِ این فلک‎زده. بیداری‌ با صدای بق‌بقوی یا کریم‌ها و عرقِ نشسته بر گردنِ سر صبح تابستان. جوابِ نامه‌ی شماره 28 می‌نویسم که چند روزی است  به تعویق افتاده. دیشب در مهمانی باید خیلی بالا و پائین پریده باشم، لپ‌تاپ‌ام را که خواستم بردارم مقاومت گودیِ کمرم این موضوع را یادآوری می‌کرد، یک‌بار هم که عملاً سقوط کردم وسط سالن؛  پایان مستی، آغاز هوشیاری و در پی‌اش بیداری. حالا نوبت کلاغ‌هاست. هجوم خاطره‌ها و نظارتی منفعلانه؛ قار، قور. باید گرسنه باشم. یک لیوان شیر با یک خرما. به اتاق که برمی‌گردم کلاغ‌ها دست برداشته‌اند و گنجشک‌ها شروع کرده‌اند. این توالی زمانی بیدار باش دم صبح باید باشد؛ اول یاکریم‌ها، بعد کلاغ‌ها، و در آخر هم گنجشک‌ها. حالا سکوت است.  «اولین» را گذاشتم که گوش کنم؛ یک جور عجیبی پخش می‌شود؛ سی‌دی درایو که انگار یک دور ناکام می‌زند صدای ویلونی پخش می‌شود، غیژه‌ای می‌کند و دوباره می‌چرخد. دوباره سعی می‌کنم، «اولین» را دیگر نمی‌شناسند، مذبوحانه اما سعی می‌کند به یاد بیاورد. بق‌بقو، قار قار، جیک جیک. اولین باید چیز دیگری باشد که شده اسم آلبوم؛ مثلاً من دیروز برای اولین بار قرمه سبزی پختم؛ واقعی! هر چند سبزی‌اش آماده بود و لیموامانی‌اش به تلخی می‌زد. حتی یادم رفت برای تو بگویم. انگار سال‌هاست که قرمه سبزی می‌پخته‌ام. باز هم سعی می‌کنم. بی‌فایده است باز نمی‌شود. عین می‌گوید در یک رودخانه نمی‌توان دو بار شنا کرد.  این حرف، یک جورهایی اصالت دادن به اولین‌هاست؛ یک چیز را دو بار نمی‌توان تجربه کرد عیناً. گمان‌ام لذت نبردنِ آگاهانه از پسااولین‌ها نوعی لذت مازوخیستی داشته باشد؛ همه باید در اوج خداحافظی یا خودکشی کنند. بگذریم علمی‌اش را هم لابد می‌شود با نوستالژی و جهل نسبت به آینده و غیره توضیح داد. نمی‌دانم شاید تنها کاری که می‌توان کرد این است که زندگی کرد و گاهی هم لذت‌های مازوخیستی برد. دوست داشتم بیشتر می‌نوشتم اما باید کمی بخوابم.

می‌بوسم‌ات

آ.           

No comments:

Post a Comment