زمانیکه سرو کلهی
این اشکها یکهو وسط همهمههای کر کننده روزمره، ظاهراً بدون هیچ دلیل پیشینی،
پیدا میشود یعنی باز هم اینجا و جاهای دیگر چیزکی خواهم نوشت؛ از اشکهای امروز و
احساس مستی دیروزی؛ از چند شب نخوابی و کار کردن تا آستانه جنون؛ از پیاده شدن از
تاکسی و پخش شدن همهی دار و ندار روی زمین، از تلو تلو خوردن برای جمع کردنشان و
از قهقهای مستانه که درست مثل همان اشکهای امروزی است؛ بیواسطه و یکباره. چیزکهایی
خواهم نوشت ؛ امروز، پنج سال است که روی جاده نمناک این کار میکنم.
.
No comments:
Post a Comment