Wednesday, April 15, 2015

پنج‌سالگی

زمانی‎که سرو کله‌ی این اشک‌ها یکهو وسط همهمه‌های کر کننده روزمره، ظاهراً بدون هیچ دلیل پیشینی، پیدا می‌شود یعنی باز هم اینجا و جاهای دیگر چیزکی خواهم نوشت؛ از اشک‌های امروز و احساس مستی دیروزی؛ از چند شب نخوابی و کار کردن تا آستانه جنون؛ از پیاده شدن از تاکسی و پخش شدن همه‎ی دار و ندار روی زمین، از تلو تلو خوردن برای جمع کردن‌شان و از قهقه‌ای مستانه که درست مثل همان اشک‎های امروزی است؛ بی‌واسطه و یک‌باره. چیزک‌هایی خواهم نوشت ؛ امروز، پنج سال است که روی جاده نمناک این کار می‌کنم. 
.

No comments:

Post a Comment