خواب ديدم جايي ميروم
كه فقط آدرساش را روي تلفن همراهام دارم. با آژانس ميرفتم و پولام به اندازهي
يك طرف آژانس بود. كلي پيچ و تاب خورديم. راننده هر از گاهي ميپرسيد اينجا فلان خيابان
است؟ و هر مرتبه جواب ميدادم نميدانم. بار آخر «نميدانم» را كه شنيد از كوره در
رفت كه چرا هر بار همين را ميگويم. از پيدا كردن مسير پاك نااميد شده بود. ماشيناش
سياه بود و بزرگ. مدلاش را هر چه كردم نفهميدم در خواب. مهم صندليهاياش بود كه در
آن احساس راحتي ميكردم.
جواب دادم كه متأسفام
من اين سمتها را اصلاً نميشناسم؛ جايي بود در شمال شرقي شهر. از يك خيابان تكراري
رد شديم؛ باز همان سؤال تكراري؛ اينجا خيابانِ فلان است؟ اسم خيابان را خواندم، الان
اما يادم نميآيد! چيزي در مايههايِ شهيد ابولفضلِ ... خب اسماش را كه نوشته! اين
بار من از كوره در رفتم. «من اگر بلد بودم كه با مترو ميآمدم، راننده شمايي!» كمي
نرم شد. تازه انگار ديدم كه كلهاش كچل است. به راننده آژانسها نميمانست. لباس ماركداري
تناش بود كه نميتوانستم درست بخوانم. رسيديم به يك سري مغازه، كه چيزي شبيه به شبستان
بغل دستاش بود. گفت پياده شوم و آدرس بپرسم. فكر كردم خوف ماشيناش را دارد كه خودش
پياده نميشود؛ با كمي غر و لند پياده شدم. سعي كردم آدرس را از گوشي بخوانم. لمساش
كار نميكرد؛ يك تكه چوب شده بود. برگشتم كه از راننده كمك بخواهم، ديدم رفته. ماشين
مشكيِ شيك دم هيچ مغازهاي نبود. براي رفتن به آنجايي كه ديگر يادم نميآمد كجاست
دير شده بود. از طرفي، پول يك طرف آژانس داشتم. بايد با همان برميگشتم؛ تنها.
*عنوان نقل قولی از کتاب مقدس نیست، بخشی از یک فیلم ترکی است به نام «به سوی دیوار» Head-on. همان قسمتی که مرد شکمگنده برای دختر مو مشکی میخواند تا گریهاش را به خنده پیوند بزند.
No comments:
Post a Comment