دیشب خواب دیدم آمده محل کارم. سرش را رنگ کرده بود؛
مشکی. آمده بود بگوید که درک میکند چرا رفتهام؛ صدایاش آهنگ غریبی داشت در گوشهایم.گفت.
رفت.
سالی که گذشت
رابطهای چند ساله تمام شد. شروع پایاناش از تابستان بود. همان وقت که حس کردم در
آسمان و دنیایاش جایی ندارم. امتحان کردن نمیخواست؛ اما آزمودم. در آسماناش نوشتم؛
سکوت خفهام میکرد، منتظر ماندم به آسمانم سری بزند، نزد. صورتکهای ناراحت و
خندان و پریشان کشید در آسمان جوابم. صورتکهای بیصورت. سکوت کردم، سکوتام انعکاسی نداشت؛ همه تابستان و پائیز.
زمستان که تمام میشد گفت متوجهی درهای شده؛ همان درهای که تابستان بارها به طول و عرضاش فکر کرده بودم؛ تا انتهای پریشانی. میشود از دره دادگاه گذشت؟ دادگاه یعنی «محل داد، جیغ، هوار»؛ جایی که انعکاس دادها را میشود
شنید. دره از همین دادگاه آغاز میشد. صدای دیگری نبود. تشدید هم فقط از از صدای خودت؛ انعکاس کوه. در دادگاه فقط میتوان انعکاس خود را شنید؛ آنهم برای مدتی معلوم. سکوت، انعکاس
سکوت است اگر فریاد فروخوردهای نباشد که بغض شده.

No comments:
Post a Comment