Saturday, September 26, 2015

شرم و شروع

«و شرمساری دیگر و گسترده‌تری نیز هست:
شرمساریِ این جهان!
هیچ انسانی یک جزیزه نیست»
جان دان

این را اول کتاب نوشته بودم. از جلد درش آوردم. بسته‌ای که هیچ‌وقت به مقصد نرسید. بوک مارک (یا چوب‌الف) لای‌اش هم هنوز صحیح و سالم است. «انسانیت: تاریخ اخلاقی سدۀ بیستم». خودم باید دست به‌کار خواندن‌اش بشوم. این کتاب هیچ مقصدی ندارد؛ انگار از اول هم نداشته.
پدر و مادرم نشسته‌اند اسم کشته‌ها را از زیرنویس می‌خوانند: بی‌بی بانو... مُنا... بفرما زن هم هست بین‌شان. قندولک عکس گوسفندی را که چند سال پیش مادر قربانی کرد گرفته پیش چشم‌ام. توی اینستاگرام‌اش گذاشته: و شرمساری دیگر و گسترده‌تری نیز هست!
 ناظم مدرسه از بلندگو چیزی می‌گوید و صدایی یک‌دست اما نامفهوم جواب‌اش را می‌دهد. بچه‌ها را تصور می‌کنم که لابد صف بسته‌اند. پاها‌ی‌ام کمی یخ زده‌اند. جوراب‌های نو را هنوز از جلدش درنیاورده‌ام. رنگ‌هاش گرم و عالی اند. از جلد درشان می‌آورم. این جوراب‌ها قرار است گرم‌ام کنند؛ شرمساریِ این جهان.
هشت ماه باید با هم باشیم؛ آشِ کشک خاله. هیجان دارم برای شناختن‌شان. مثل همان روزهای اول خودم. با این تفاوت که در من تنفری پنهانی نسبت به آدم‌های جدید مدرسه بود قبل از آشنایی؛ از معلم تا هم‌کلاسی‌ها. الان اما ندیده دوست‌شان دارم؛ می‌خواهم زودتر ببینم‌شان. پاهای‌ام دیگر یخ‌کرده نیستند؛ در دلم اما احساس شرم می‌کنم؛ شرمی شیرین. هیچ انسانی یک جزیره نیست.

No comments:

Post a Comment