دوستِ تختهنرد باز، عرق یک سالاش را داده به پدر من. یک غدهی چند سانتی راه گلویاش را بسته و به توصیهی دکترها همه چیز را گذاشته
کنار. پدرم شبها، هر شب، پیکی برای خودش میریزد و میرود سر وقت کیبوردِ خواهرم.
سعی میکند نتهای بعضی از ترانهها را که قبلاً با سنتور، و قبلترش با سهتار میزده با کیبورد دربیاورد. اما همیشه در این
کار موفق نمیشود. این کارش باعث میشود مادرم صدای سریالهای شبانهاش را خوب
نشنود. مادرم عرقِ دوست پیشکسوت پدرم را مقصر وقایع اخیر میداند. پدرم هم در
اعتراض به نوشیدنهای هر شبه، میگوید فکرش مشغول دوستاش است؛ انگار که بگوید
خودش را برای رفتنِ دوستاش آماده میکند. او برای کیبورد خواهرم یک روپوش دوخته
که خاک نگیردش؛ روپوش را مثل کفن دوخته.
No comments:
Post a Comment