هر دو علامت خطر بودند و مرگ؛ اولی با آژیر قرمز و با اعلام این که "این علامت وضعیت قرمز یا هشدار است" شروع می شد و با آژیر سفید که "اعلام پایان وضعیت قرمز" بود تمام می شد، برقها را باید همه خاموش می کردیم که مبادا هواپیماها بیابندمان و در دل دعا می کردیم که این بار هدف ما نباشیم و سعی می کردیم به این موضوع فکر نکنیم که اگر هدف ما نباشیم پس باید همسایه یا دیگری باشد، فقط می خواستیم ما نباشیم. دومی هیچ علامتی نداشت، نه آژیری، نه شلیک ضدهوایی، و نه هیچ چیز دیگر. موشکها می آمدند و کاریشان نمی شد کرد... تنها چیزی که از آن دوران یادم است برق زندگی در چشمان کسانی بود که در تاریکی پناه گرفته بودند حسی که مرگ دربرابرش کاملاً ضعیف و غریبه بود. مرگ با هیچ استدلال و منطقی نباید می آمد و در عوضش زندگی... اگر موشکباران را ندیده اید یا از یاد برده اید، یا بعضی وقتا از سر بیکاری به مرگ فکر می کنید (فقط آنهایی که از سر بیکاری به مرگ فکر می کنند، باقی را کار ندارم!) "زمستان 66" را ببینید؛ تئاتر شهر، سالن چهارسو. تا آخر مهر هم فکر کنم روی صحنه باشه.
No comments:
Post a Comment