بازهم خواب دیدم جنگ شده، این چند سالِ بعد از جنگ ایران و عراق سه بار، با این بار، خواب جنگ دیده ام؛ همین یک خواب را. نفت می دهیم غذا میگیریم. بیسکویت و آب میوه های خارجی. همه منتظرند ببیند فلان مسئول خارجی چه گفته از رادیو، "سلام بر شنودگان ارجمند" صدای گویندهی رادیو اسرائیل است، صدایش به طرز عجیبی کند و آرام است؛ مثل صدای آدم فضایی های فیلمهای علمی -تخیلی. من هستم، خواهرم و زن همسایه؛ پدر و مادرم نمی دانم کجاهستند. سربازان آمریکایی از در و دیوار می آیند، اما جز لباسشان که یونیفرمهای معروف آمریکایی است، شباهت دیگری به آمریکاییها ندارند، بیشتر شبیه به سربازان عراقی هستند... باید فرار کنیم، زن همسایه زیرزمین را پیشنهاد می کند. زیرزمین سقف ندارد، دیوارهای حیاط هم آنقدر کوتاه هستند که می توانیم سربازان را ببینیم که نزدیک میشوند. باید زیر سبدهای سیب زمینی- پیاز پنهان شویم، دو تا از سبدها به اندازهی کافی بزرگ هستند، خواهرم و زن همسایه سیب زمینیها را خالی می کنند و زیر آنها مخفی میشوند. اما سبد من... پاهایم از آن بیرون مانده، هر چه میکوشم نمیتوانم کاملاً مخفی شوم، هر بار چیزی دم خروسم می شود و می زند بیرون، کم کم از تک و تا میافتم... صدای پای سربازها نزدیک می شود...
No comments:
Post a Comment