بی تاب است. به خودش بد و بیراه می گوید که با سواری های امیرآباد نرفته. به جد و آباد راننده هم.
به من، نگاهی عصبانی و کنجکاو.
- خیلی وقته منتظرین؟
- بله، نیم ساعت، شایدم چهل و پنج دقیقه. من همیشه...یعنی هر شب این ساعتا... می آد آقا!
تازه یادش افتاده که رفاقش رفته ان. به خودش بد و بیراه می گوید که مانده. به درماندگی من برای تسلا نیاز دارد.
- شما همیشه؟
- بله! من همیشه... می آد، ولی دیر.
رفیقم طلاهایش را با یک پیانو تاخت می زند.
- کجایی؟
- کریم خان.
- تو کجایی؟
- شونزدهم.
طلا کشیده بالا. دلار کشیده بالا. پیانو کشیده بالا.
- می خوام صد سال نیاد.
مرد می رود.
- شب های من و خیابان شانزدهم تمامی ندارد...این زمستان، این پایان نامه ی لعنتی.
من می مانم.
- از هفته ی پیش تا الان طلاها صد و ده تومن گرون تر شدن، پیانو پونصد تومن.
رفیقم طلاهایش را با یک پیانو تاخت می زند.
اتوبوس از گلوگاه، خیابان شانزدهم می پیچد.
No comments:
Post a Comment