Monday, October 3, 2011

Imagination


چند روزه که حال و هوای قدم زدن تو انقلاب و پرسه تو کتاب فروشی­ هاش بعد از ظهرا میاد سراغم. اگه این ترجمه­ ی لعنتی یا ... حتی اگه این لپ تاب خرسکی نبود... اما انگار از همین جا، تو کتابخونه پشت به پنجره، که باد پائیزی رو رو پشتم حس می کنم، همین الان که دارم ترجمه می کنم، انگار دارم تو خیابون انقلاب راه می رم؛ خیلی آروم و آهسته تک تک ویترینای کتابفروشی رو نیگا می کنم، این قدر آهسته که مبادا زود تموم بشن. حتی لوازم تحریریا و کتابای کنکوری رو هم از دست نمی دم، خیلی آروم. دستفروشایی که از وقتی من می شناسمشون کتابای علی شریعتی و ایرج میرزا و هدایت رو می فروشن که قسمت مورد علاقه­ ی منه، شاید حتی با یکیشون گپی هم زدم، بیچاره ها فکر می کنن من واقعاً قصد خریدن کتاب دارم و با آدمایی که عینک می زنن حتماً باید از علی شریعتی بگن.. ولی من برای هم ه­ی این داستانا وقت دارم ...فقط می خوام آهسته، آهسته قدم  بزنم...     

No comments:

Post a Comment