عادت دارم قسمتی از کتابی را که میخوانم جایی بنویسم؛ پیشترها در یک دفتر کاغذی و الان در اینجا که شاید بعدها اگر سری به نوشتهام زدم سعی کنم جزئیات بیشتری به یاد بیاورم و دلیل انتخاب آن قسمت خاص را با خودم مرور کنم؛ یک جور بازی حافظه و گذراندن وقت. امروز که سوار اتوبوس شدم یک صندلی تک نفره در قسمت مردان را برای نشستن انتخاب کردم. حالا ممکن است بگویید همهی صندلیهای اتوبوس این روزها در تهران تکنفره هستند؛ و من مجبورم توضیح بدهم که منظورم ردیف صندلیهای تکنفره در هر قسمت است. یک طرف اتوبوس یک ردیف صندلیِ تکنفره داشت و طرف دیگر دو ردیف صندلیِ تکنفره، البته فقط در قسمت مردان. از بحث آزادیِ انتخاب در مورد صندلی مردانه یا زنانه و پرداختن پول برابر و احساس حماقت هنگام منتظر ماندن برای خالی شدن قسمت مردانه زمان پیاده شدن در انتهای مسیر که بگذریم، معمولاً از انتخاب صندلی در قسمت مردانه برای نشستن ابایی ندارم مخصوصاً اگر در قسمت زنانه صندلی خالی وجود نداشته باشد. امروز، روز خوبی بهنظر میرسید. آفتاب بهاری هر از چند گاهی جایِ قطرات تُنکِ باران را میگرفتند و من به یک صندلی تکنفره کنار پنجره نیاز داشتم تا کتابام را تمام کنم و امشب قسمتی از آن را اینجا برایتان بگذارم. هر جملههای را سبک و سنگین میکردم و به ابعاد فرامتنی آن فکر میکردم طوری که بشود از کلِ متن جدایاش کرد. بیست سی صفحه بیشتر از آن باقی نمانده بود و من هنوز جملهی مورد نظر را پیدا نکرده بودم. شاید تا اینجا از سبک گفتنام فهمیده باشید که کتابی که میخواندم از ریچارد براتیگان بود. هر چه باشد من معمولاً موضوعات را اینگونه تعریف نمیکنم. اما نه، ممکن نیست! درست است که کمی جوگیرم اما نباید یک دانگ توهم هم به آن اضافه کنم. با این اوصاف اگر انتظار داشته باشم که حتی از مخیلهتان هم گذشته باشد که کتابی که میخواندم «یک زن بدبخت» بود دیگر کَلکام باید حسابی کنده باشد! یا اگر خواسته باشم با یک ترفندِ ادبی ادای او را در این کتاب درآورده باشم که از همه چیز میگوید الا از آن زنِ بدبخت، و از شما انتظار داشته باشم با این ترفند من حال کرده باشید و این نوشته را تا آخر بخوانید، ره به ترکستان بردهام. پس برمیگردم به داستان خودم. روی صندلی تکنفرهام نشستم و حتی سعی کردم اصول درست نشستن روی صندلی را رعایت کنم. باسنام را کاملاً به انتهای صندلی چسباندم، پنجره را تا نیمه باز کردم و شروع کردم به خواندن. کمکم داشتم به جملهای نزدیک میشدم که قرار بود برایتان از آن بگویم که آن اتفاق افتاد. البته این جمله غیر از آن جملهای بود که در آن براتیگان به شاگردش توصیه کرده بود و من در نظر داشتم برای یک دوستِ داستان نویس تعریفاش کنم. او به دخترک و یا شاید پسرک میگویدفقط دربارهی آنچه که میدانی بنویس چون حالا حالاها برای نوشتن راجع به آنچه که از آن چیزی نمیدانی وقت زیاد است. اما آن اتفاق، سرش دقیقاً بغلِ پایِ من افتاد. مثل حرکت آهستهی یک صحنهی جنایی. اما این پایان داستان نبود. تمام بدناش در یک حرکتِ همآهنگ شروع کرد به انقباض و باریکهای کف سفید از قفل دندانها راه گرفت. در اینجا باید کمی از سبکِ روایتی که از ابتدا سعی میکنم ادای آن را دربیاورم فاصله بگیرم و خودم باشم. چون من موجود ترسویی هستم و نمیتوانم ادای آدمهای با حال و بیخیال را دربیاورم آنقدر که نمیتوانستم کتاب را ببندم و باسنام را از ته صندلی بکنم. البته شاید نباید اینقدر به خودم سخت میگرفتم چون همه داشتند همین کار را میکردند. ماهیچهها که کمی شل شدند و دستاش به سمت یکی از جیبهایاش رفت، جنبشی باقی صندلینشینان را در بر گرفت. فریاد زدم کسی کاری بکند. یکی دنبال آب رفت و دیگری قرصهایاش را از جیباش بیرون آورد. دربارهی بیماری صرع هیچ نمیدانستم جز چیزهای کلی! پس چرا دارم داستاناش را میگویم نمیدانم، طبق توصیهی براتیگان نباید این کار میکردم! ای کاش دستِکم از کمکهای اولییه کمی سر رشته داشتم. باسنام از ته صندلی کنده شده بود اما چه میتوانستم بکنم. فکر کردم به دوستام زنگ بزنم که خواهرش دو سال پیش توی اتوبوس افتاده بود، چند روز پیش هم تصادف کرده بود و الان در بیمارستان بود، اما این اتفاقات اخیر هیچ ربطی به صرع نداشتند، دست دوستپسرش را کشیده بود که از خیابان بگذرند که به تور یک رانندهی جوان مست خورده بودند. من هم که دیروز از عیادتاش میآمدم یک اتوبوس تند رو مردِ پیری را زیر گرفته بود. نمیدانم الان چرا دارم اینها را میگویم باید فکرم را روی این سری که کنار پایام افتاده متمرکز کنم. یکی از مسافران که به سبک سریالهای تلویزیونی آب رویاش میپاشد که به هوش بیاید کار را خراب میکند. عضلاتاش دوباره منقبض میشود و دندانها هم! و همان داستان جوی سفید کف! صدایام خیلی بلند است نریز آقا! آب بهاش نده! ممکنه خفه بشه! اما چه میتوانستم از دوستم بپرسم؟ خواهرش فقط یک بار دچار این حمله شده بود! تازه او در صحنه هم حاضر نبوده. در این فکرها بودم که خودش انگشتاش را یک دور چرخاند انگار یک چایِ شیرینِ خیالی را هم بزند کسی لیوان ندارد؟ هیچ کس؟ حتی راننده؟ عجب جهنمی! این داستان را چطور تمام کنم؟ اولاش برایام سرگرم کننده بود ولی حالا عضلات منقبض و دندانهای قفلشده روی دستام مانده. مینشانندش قرصِ حل شده در استکانِ کوچک و جرمگرفتهای را جرعه جرعه پائین میدهد. میخواهد دوباره کف اتوبوس دراز بکشد. خیلی خسته بهنظر میرسد. مردی که رویاش آب پاشید کمکاش میکند روی پلههای اتوبوس بنشیند. سرش را بهکنار تکیه میدهد، سرش درد میکند! به مقصد رسیدهایم کتابام افتاده روی نشیمنگاهِ صندلی تکنفره! بسته! جمله هم گمشده.
No comments:
Post a Comment