Saturday, May 9, 2020

آخرین بازی

چه کسی فکر می کرد تمام بازی‌های کودکی‌مان که اقتباسی از بدبختی و فلاکت نل و کوزت بود به واقعیت زندگی بزرگی‌مان تبدیل شود. که میم درگیر مواد شود و به جرم دزدی دوچرخه برود زندان، که نون زن جوان‌ش، یک سال آواره زندان‌ها شود، و چند ماه بعد از آزادی او، انگار از وسط همان بازی‌های کودکانه و به تقلید از سریال‌های آب دوغ خیاری صدا و سیما در نامه‌ای اعلام کند دیگر خسته شده. کاغذی بردارد و تمام قرض‌های خود و میم را روی آن بنویسد و از خانواده‌اش که ممکن است بعد مرگ دختر بیست و چهارساله‌شان ناگهان غیرتی شده‌اند بخواهد کاری به میم نداشته باشند و او فقط خسته شده است همین! برای همین تمام ترامادول و قرص‌های میم را یک‌جا سر بکشد و کارت بانکی در سینه‌بندش بگذارد که هزینه‌های کف و دفن‌ش باری برای کسی نباشد. 
ما این را بارها در کودکی با میم بازی کرده بودیم. او مبتکر اکثر بازی‌های دزد و پلیسی و کودکی‌مان بود و گاهی درسناریوها دست پیش را از تمام سریال‌ها و کارتون‌های نکبتی که دیده بودیم می‌گرفت و با مقاومت ما ربه‌رو می‌شد. ما چهار دختر بودیم و گاهی در بازی نقش زن و دختر میم رقابتی عجیب بین‌مان شکل می‌گرفت. گاهی هم علیه او یک اتحاد زنانه پنهانی شکل می‌دادیم و همه نقش‌ها را زنانه می‌کردیم و او برای این‌که به بازی راه داده شود مجبور بود چادر سر کند. 
اما هیچ کدام از بازی‌هامان مثل زندگی واقعی او حدود مرزهای نکبت را در نوردید. بار اولی که فراری شد سرباز بود. در یکی از دورافتاده‌ترین پادگان‌های غرب کشور عقرب نیش‌ش زد. تک پسر فامیل بود و اجازه فرار برای‌ش توسط خاله‌ها و دائی که خودش از خدمت فرار کرده بود صادر شد. زن اول را که گرفت همه گقتن عاقبت به خیر شد. پول سالن عروسی را همان شب فامیل نزدیک خبر دار شد که باید روی هم بگذارند و الا آبروریزی می‌شود. 
مغازه میوه‌فروشی‌ش چند سالی کار کرد و حتی دایی و پسر دایی‌های بیکار را مشغول کرد. وقتی ورشکسته شد فرار کرد و زن‌ش طلاق گرفت. پناه برد به روستای عشیره‌ای مادری و پیش خانواده نون مخفی شد. مادر نون که فکر می‌کرد داماد آرزوهای‌ش را یافته هر دو طرف را آن‌قدر سیخ کرد که عروسی کردند. 
می‌بینی میم حالا که نون رفته و تو وسط وحشتناک‌ترین سناریوی زندگی‌ت هستی که می‌شود تصور کرد من حتی نمی‌توانم بنشینم و با تو گپ بزنم که این بار واقعاً گند زده‌ای با این نمایش و این‌که من هنوز تو را با در بازی‌های کودکی‌مان تصور می‌کنم و از . خودم می‌پرسم از کجا می‌توانستم جلوی شکل گرفتن این فیلم وحشتاک را بگیرم و نگرفتم. می‌دانم الان باید خیلی ناراحت باشی اما واقعاً فکرش را می‌کردی کار به اینجا بکشد. 
شین می‌گوید شیون را بس کن اگر الان اینجا بودی و می‌دیدی زندگی چگونه هنوز در جریان است شاید تصویر واقع‌بینانه تری داشتی و سوگواری‌ت این همه خود-تخریب‌گرانه نبود. دیدم دیشب که بعضی از خودمان ورق بازی می‌کردید بعد از چند شب سخت و زلزله‌ای که پشت‌بندش آمد. من غمگین ام و مالیخولیا زده، اما دلم می‌خواست الان آنجا بودم و موقع ورق بازی می‌گفتم همه با هم گند زدیم. خوب است که نون دیگر صدای‌مان را نمی‌شنود.  

No comments:

Post a Comment