Saturday, February 3, 2018

مکلف به حجاب

ته ته این عکس کنار نوشته روی دیوار من با مقنعه آبی و بارانی قرمز وایسادم. در حد یه نقطه در کل عکس. مادرم را مجبور کردم این عکس را برای چاپ به معلم پرورشی سفارش بدهد، و او متقاعد نمی‌شد چون من در عکس به اندازه «کله یک مورچه» هم نبودم و هیچ کس نمی‌فهمید من آن‌جا هستم. به علاوه این‌که عکس خوبی هم نبود از نظر مادرم. اما از نظر من بود.
اصرار کردم، حتی گریه کردم تا قبول کرد.
اسم مدرسه‌مان حجاب بود، یکی از ده‌ها مدرسه‌ای که در شهرمان اسم‌ش همین بود. این‌جا برای مراسم صبحگاهی، دعای فرج و غیره صف بسته‌ایم مثل هر روز. وقتی دیر می‌رسیدیم یا در صف دیگر جائی برای برای کسی نبود کنار دیوار می‌ماندیم تا کار بقیه تمام شود، مثل همین عکس.
کسانی که در این عکس وسط‌های صف ایستاده‌اند کسانی هستند که تمام خاطرات دوران مدرسه‌ام با آن‌ها بود: مرضیه، صبا، مرضیه، کژال، تقریباً همه آن‌هایی که دارند دوربین را نگاه می‌کنند یا نمی‌کنند.
مقنعه آبی که من و بعضی دیگر در این عکس به سر داریم یادگار جشن تکلیف‌‌مان است که مدت زیادی از آن نمی‌گذرد. ما تازه به سنی رسیده‌ایم که حجاب، تکلیف‌مان است و نه بادبادک‌هایی که بعد از پایان مدرسه هوا می‌کنیم. هر چند اگر گزارش این هوا کردن‌ها هم به خانم ناظم می‌رسید روزگارسختی منتطرمان بود.
حالا که مکلف بودیم با هم رقابت می‌کردیم دراضافه کردن چانه و پیشانی‌ به مقنعه. برنده کسی بود که کارنامه‌اش را در روز موعد دست راست‌اش می‌دادند و مجبور نبود سقط جنین شترهای آبستن را ببیند و کوه‌های به حرکت‌درآمده دست از سرش برمی‌داشتند. من آن‌قدر موضوع را جدی گرفته بودم که برای مدتی از عمو و دائی و غیره هم حجاب می‌گرفتم و تلاش آن‌ها برای تعریف گروه محارم و غیر آن هم بی‌نتیجه بود. می‌خواستم روز موعد شاگرد اول باشم و هر روز داستانی داشته باشم برای پگاه، صبا، و کژال.
در مسابقه حفظ و تلاوت جایزه می‌گرفتم.
علاوه بر آن از مرگ می‌ترسیدیم و از نبودن معنا در زندگی، از حمله شترهای آبستن و غرق شدن در مواد مذاب کوه‌ها. من در آن روز موعود حتی مادرم را هم نمی‌شناختم پس چه اهمیتی داشت که او می‌گفت دخترم بزرگ‌تر که شدی خودت می‌فهمی که همه چیزهایی که معلم‌ها و بقیه می‌گویند همیشه درست نیست.
آشنایی من با حجاب چنین بود و مطمئن‌ام برای کژال و صبا و پگاه هم.


No comments:

Post a Comment