صداي همه فاتحهخوانها يك جور است انگار؛ بالا
و پايئن شبيه و كنترل شده با يك ته تحرير باس و ولو. همه شبيه به هم، حتي در تحريك
احساسات، و پيچاندن فرمان در اوج؛ طوريكه نه سيخ بسوزد و نه كباب.
نوبت كه به آخوند سخنران ميرسد پچپچها شروع ميشود.
كسي گوش نميكند ديگر. اين يكي خيامخوانده و سعديشناس است به خيال خود. از آلارم
درد و ميل به جاودانگي ميگويد. حالا چسبيده به فرمانفرمائيان و تمايل به تحصيل فرزندان.
نتيجه: اينكه ميل به ماندن در وجود انسان بيدليل نيست! اما براي ايجاد حس تعليق و
همزاد پنداري مخاطب بايد نوكي بزند به داستان خلقت؛ نوبت گور ننه حوّا و بابا هواست
كه بلرزد. بر خلاف انتظار مألوف خودِ آدم و نه حوّا را مايهي فساد و رانده شدن از
بهشت ميداند. نتيجه اخلاقي داستان اما به اندازه داستان فرمانفرمائيان دور از ذهن
است: بني آدم نه براي مردن كه براي جاودانگي ساخته شدهاست «يا ايها الناس!». اما حواستان
باشد چگونه جاودان ميشويد. جهنم يا بهشت خانه بقايتان است.
تمثيل: شيخي از جهنم آتش خواست براي قليان از مريد.
اما مريد كه دست خالي برميگردد: آتشي نديده، آتش از درون جهنميان ميجوشيد.
به عنوان ميانپرده براي پسر جوانِ نجيب مسجد بازار
گرمي ميكند و او را مورد خوبي براي ازدواج معرفي ميكند.
نتيجه داستان فوق: چاه مكن بهر كسي...
حالا كه انگار حس طنازي به سبك داستانهاي كانتبري
و بوكاچو شاكي شده كه پس من چي؟
داستاني را ميگويد كه احتمالاً در گروه حاجآقاهاي شيطون بلاي تلگرام يا واتس اپاش خوانده:
ماجراي يك زيبارويِ اروپايي كه به پسر بچهي دستفروش ليواني شير ميدهد. ليوان شيري
كه صورت حساب بيمارستان زيبارو را سالها بعد و در حين معالجه يك بيماري لاعلاج در
بيمارستاني به رياست پسربچه كه حالا مالي شده براي خود پرداخت ميكند.
آخر سر هم ذكر مصيبت زينب كه ميشود، مداح ميشود
آنجور كه بايد؛ زن بايد رنجكشيده و قرباني باشد كه قهرمان داستان او باشد.
No comments:
Post a Comment