Monday, January 18, 2016

بافتن- خواندن

توی مترو و اتوبوس و رخت‌خواب می‌خوانم. توی کوه و مهمانی و جمع هم می‌بافم.
می‌خوانم «روزی می‌رسد که آدمی آن‌هایی را که دوست می‌داشته غریبه می‌یابد». از غریبگی دیگر نمی‌ترسم. دیروز توله سگی دیدیم افتاده بود آرام زیر تخته سنگی؛ آشنا بود. برگشتنی هم همان جا بود؛ همان اندازه آرام همان اندازه آشنا.
می‌بافم تا سر کسانی را که دوست دارم گرم کنم. دو جور کلاه بلدم. از غریبگی با آن‌ها دلسرد می‌شوم؛ اما می‌خواهم سرشان گرم باشد.
امسال همه‌ی فصل سرما را تقریباً مریض بودم؛ عفونتی که ریشه‌اش خشک نمی‌شود. سرم گرم نمی‌شود. باید فکر کلاه دیگری برای خودم بکنم.

No comments:

Post a Comment