آخر سال است و این موقع از سال معمولاً بازار نوشتن داغ. ملت یا سرگرمِ حساب و کتاب اند و یا مشغول مرور «آن چه گذشت...». این یک هفتهی گذشته صدقه سر برفی که آخرِ کاری، زمستانی کرد و تبی را در طول هفته بر تن من نشاند و البته خانه نشینم کرد هم بر کمیت خوابهای دم صبحام افزوده شد و هم بر کیفیت هذیان گونه و کابوسناک آن. هم کتاب می خواندم و هم کابوس می دیدم و هم پرهیز می کردم از نوشتن و ثبت کردن و ثبت شدن به هر شکلاش (کی گفته «چون جمع گشت معانی گوی بیان توان زد»؟) . البته چند باری کوشیدم اتفاقات سال گذشته را با رعایت ترتیب زمانی بهخاطر بیاورم اما بس که مخیلهام نوسان کرد و اصرار داشت به یادآوری برخی از حوادث اتفاقیه، عطای مرورِ بی طرفانه و زمان بندی شده را به لقایاش بخشیدم و ترجیح دادم بازهم کابوس ببینم و بیشتر کتاب بخوانم.
No comments:
Post a Comment