"وقتی سوژه ای چنان بنیان کن صدمه می بیند که نفس اندیشه ی انتقام گیری بر اساس قانون قصاص کمتر از وعده ی آشتی با وارد کننده ی آن صدمه پس از تاوان دادن اش مسخره نیست، تنها چیزی که باقی می ماند پافشاری بر «نکوهش بی وقفه ی بی عدالتی» است."
ژیژک
«خشونت پنج نگاه زیر چشمی»
دوستی دارم که چند وقت پیش برای جراحی زیبایی بینی در بیمارستانی در تهران بستری شده بود و دست بر قضا با یکی دیگر از قربانیان اسید پاشی هم اتاق، دختری از همدان. دوستم می گفت از اتاق عمل که بیرون آمده ضجه های دختر او را به هوش آورده. او هم چون دوست من از اتاق عمل برگشته بوده، پرستاری دم گوش مادر دوستم گفته بود که : " تا به حال 75 بار بیهوش شده، دیگه بیهوش نمی شه، یعنی بیهوش می شه اما وسط عمل یکهو به هوش می آد." دوستم از مادرش شنیده بود که او هدف اصلی اسید پاشی نبوده، نفر اصلی دوست اش بوده، از خانواده ای فقیر با خواستگاری سمج از خانواده ای فقیرتر، آن قدر فقیر که حتی توانایی انتقال فرزندشان به تهران را هم نداشته اند. نفر اصلی را که تقریباً همه در لحظات ابتدایی از دست رفته پنداشته بودند اما دو دختر دیگر هم که در این حادثه، البته نه به اندازه هدف اصلی، آسیب دیده بودند کمک های بیشتری دریافت نکرده بودند، کمکی که چنان که مادرش می گفت بیش از شستشو با آب هر نیم ساعت یک بار نبوده است. مادرش می گفت تنها دارایی پدر دختر که کارمند وزارت بازرگانی است خانه ای بوده که برای خرج عمل های دختر فروخته و اکنون آوارگی در تهران نیز به رنج های خانواده اظافه شده است. دوستم می گفت هنوز موهای لَخت، بلند، و زیبای دختر را به یاد دارد و گاهی که از خواب می پرد فکر می کند ضجه های او را از گوشه کناری شنیده است.
نمی خواهم از مجازات این عمل بگویم یا از ساختار اجتماعی و قانونی که می تواند محرک و مشوق آن باشد، یا حتی از این که قربانیان تا چه اندازه از نظر قانونی و انسانی مجاز به بازتولید خشونت اعمال شده نسبت به خودشان هستند، چرا که من نه می توانم در این باره قضاوتی داشته باشم و نه کارم قضاوت است خوشبختانه! فقط نگاهی مرورگرانه می خواهم بیاندازم به آن چه در مورد آمنه گذشت، موردی که به لطف رسانه ها از طریق دوستی و به روایت از مادر قربانی نشنیدم. بعد از این که مورد آمنه به دلیل از دست رفتن بینایی بر خلاف روال معمول موارد اسید پاشی با مجازات قصاص همراه شد، کاری که جامعه چون همیشه انجام داد سنگر بندی بود؛ عده ای بوق و کرنا برداشتند که باید ببخشد و اگر نبخشد گویی جامعه ای به عمد و با آگاهی قبلی اقدام به اعمال خشونتی کرده است و این یعنی اضمحلال اخلاقی جامعه. حال آن که این آمنه- جامعه پنداری با مجید- جامعه پنداری همراه نبود و از ابتدا هم گویی قرار نبود باشد. نتیجه این شد که جامعه حساب خودش را از مجید جدا کرد و همه ی انتظارات را معطوف به آمنه. سوال ها و بحث هایی در عوالم مجازی و واقعی راه افتاد که چه باید کرد و چه نباید کرد، پاسخ این گروه تنها به "نباید " داستان بود. در طرف دیگر گروهی دیگر هم که کیسه شان پر از "باید" بود و برای همه چیز یک راه حل از پیش تعیین شده دارند، جوابشان معلوم بود؛ خون در برابر خون و چشم در برابر چشم! اگر مجید در کسری از ثانیه به این نتیجه رسیده بود که آمنه را از هستی و بینایی ساقط کند، آمنه هم باید ولو بعد از گذشت چندین سال از اتفاق و داشتن فرصت برای تحلیل و تاویل ماجرا به همان نتیجه ای می رسید که مجید رسیده بود. قانون هم که قرار بود بین این دو گروه حَکَم باشد و اختیار خودش را در ظاهر به آمنه تنفیذ کرده بود در لفافه خواهشی مشابه گروه اول داشت آن هم نه به خاطر ترویج بخشش و تقبیح خشونت بلکه چنان که بنیامین می گوید به این دلیل که اعمال خشونت از طرف افراد را حتی اگر برای اهداف طبیعی شان باشد خطری برای خود می داند، و امتیاز خشونت را در انحصار خود. گویی همه چیز آمنه را در به این جهت سوق می داد که ببخشد و او بخشید یا حداقل بینایی مجید را به دریافت خسارت برای مخارج اش بخشید تا فعلاً آبی باشد بر آتش آن همه بحث و سوال و مسکنی برای آن ها یی که بخشش او را مایه ی رستگاری همه می دانستند. عکس العمل و پویایی این گروه در مواجهه با چالش جدیدی که آمنه جامعه را با آن مواجه کرد جالب خوهد بود؛ او برای بینایی اش همان مبلغی را طلب می کند که بینایی یک مرد از چشم قانون می ارزد ، نه نصف آن را...
آن روز که خبر را از تلویزیون شنیدم، با هیجان زیاد به سراغ شبکه های اجتماعی آمدم تا بلکه با دوست دیگری که او هم خبر فکرش را مشغول کرده بود اختلاطی بکنیم، اما دریغ! این مطلب را همان موقع نوشتم. در واقع فقط می خواستم چیزی درباره ی آمنه بنویسم، درباره ی یکی از قربانیان اسیدپاشی های هرروزه . دختری که وقتی با عمق فاجعه مواجه بود چون جامعه ای نیازموده خطا ابتدایی ترین کمک های اولیه را هم از او دریغ کردیم و در بهترین حالت ترحم مان را نصیب اش کردیم. خودش در جایی می گفت اگر اولین مرکز درمانی آموزش لازم را دیده بود، شاید حداقل بینایی اش را از دست نداده بود، این را مادر آن دختر هم می گفت با گریه . حال که هر چند سال یک بار تب یکی از این موراد به مدد رسانه ها بالا می گیرد و پس از چندی فروکش می کند، ای کاش فراموشی جامعه لااقل شامل انجام کارهایی ساده چون پخش بروشور یا برگزاری یک دوره آموزشی برای مواجهه با مصدومان اسیدپاشی در بیمارستان های کشور نشود، ای کاش گاهی داروهای بیهوشی بر جامعه هم اثر نمی کرد یا کم اثر می کرد! ای کاش!
No comments:
Post a Comment