خب اگر بخواهم اصل داستان را تعریف کنم باید از اولش بنویسم یعنی به زمانی برگردم که دریچه هایی که به اصرار خودم باز کرده بودم برای دید زدن اطراف، یکی بعد از دیگری بسته شدند و فرو ریختند، این بار بدون مقاوت از طرف من. اما نه! آن قدر از اولش فاصله گرفته ام که حرف زدن درباره ی آن برایم غریب و کمی مسخره است، آن قدر مسخره که ترجیح می دهم از کمی جلوتر شروع کنم، یعنی جایی که دیگر تمام آن انگیزه های اولیه تمام شده بود و من نا کام از شارش به اطرافم آماده و در واقع تسلیم اتفاق بعدی بودم، هر چه می خواست باشد – شارش یکهو به ذهنم رسید. ولی هر چه با خودم کلنجار می روم می بینم شاید بهتر باشد که اصل موضوع را بگویم و اگر لازم شد به عقب فلاش بک داشته باشم، حداقل اش این است که اصل مطلب را گفته ام – هر چند بدون توالی منطقی- و آن جا که لازم بوده فاکت آورده ام از گذشته مثلن. شاید جواب سوال «چه مرگته؟» هم در همین اصل ِ داستان باشد. خب راستش امروز ناخن هایم را کوتاه کردم، یعنی از ته ِ ته کوتاه کردم – کاری که از اول راهنمایی شاید فقط دو سه بار انجامش داده ام- پس باید اتفاق مهمی بوده باشد- اتفاقی که فقط یک بار برای موهایم افتاده. درباره ی موهایم باید بگویم که یکهو حس کردم زیادین، هر چند فری که کلی خرجش کرده بودم بعد از یک سال تحمل قیافه ی ببعی تازه روی سرم جا افتاده بود. اما اگر بخواهم دلیل این تصمیم عجیب، در نظر دیگران، را توضیح بدهم باید یه خیلی قبل تر بازگردم، یعنی به اول ِ داستان- کلن منگ می زنم! داشتم داستان ناخن ها را می گفتم!- بی خیال وقتی سرعت تغییرات بیشتر از ذهن آدم باشد از این اتفاقات پیش می آید دیگر، برای این که ثابت کنی از قافله عقب نمانده ای نیاز به شکستن یک عادت قدیمی داری، نشانه ای چنان قوی که که مثل صدای یک ناقوس بزرگ هر چند یک بار به خودت می آورد که تحول به وقوع پیوسته، نشانه ای که... نه مثل این که نمی شود اصل مطلب را نگفت بهتر است به اصل مطلب برگردیم: راستش را بخواهید قضیه ی ناخن به اندازه ی مو جدی نیست – حداقل برای بعضی ها- اما برای من چنین نیست، یعنی هیچ وقت نبوده است اصلن اصل ِ داستان این نیست... ای بابا چطور می توانم داستان را از اولش نگویم...
No comments:
Post a Comment