Monday, May 23, 2011

یک شب بهاری سرِگردنه

دیروز که یکی از دوستان بلاهایی را تعریف کرد که بر سرش آمده بود یاد اتفاقات شب پیش خودم افتادم. اول که به دلیل گل کردن بحث با یکی از دوستان یک ربع دیر تر از کتابخونه اومدم بیرون، تا رسیدم سر ایستگاه ، یه اتوبوس بدون این که نگاه کنه کسی تو ایستگاه وایستاده یا نه راه اش رو گرفت و رفت. ساعت 20:20 بود (فکر کنم دارم می رم خارج، آخه یکی از دوستانم که همیشه ساعت ها رو اینجوری می دید، 16:16، 7:7 رفت خارج) غیر از من دو نفر دیگه هم تو ایستگاه بودند که یکی شون بعد از یک ربع گفت فکر نکنه اتوبوس بیاد و رفت، من ماندم و یک نفر دیگر که او هم که مدام مشغول  قدم زدن و سیگار کشیدن بود می آمد و می رفت، 20 دقیقه  بعد از رفتن نفر اول شک کردم این نفر دوم اصلن منتظر اتوبوس باشه، شاید یکی از نگهبان های دانشگاه بود که شیفت اش تمام شده بود. خلاصه ساعت 9 شد و اتوبوس هم چنان نیامده بود. من هم طبق معمول چنین روزهایی فکر کنم بیش تر از 1500 تومن پول همرام نبود. گفتم اگر تا 5 دقیقه دیگه یعنی 9:05 نیاید می رم سرِ امیر آباد و شخصی می گیریم. شخصی های امیرآباد همیشه آخرین گزینه اند چون قبلن یه بار تو ماه رمضان گیر یکی از دیوانه هاش افتادم. ولی اون موقع با این حال که مثل این سری این قدر دیر بود اما چون رمضان بود ظاهرن راننده ها رفته بودن افطارِ جعفر طیار و تصمیم گرفته بودند که از اون ور برن خونه تا باز منِ گبرِ مستحق بلایای آسمانی تا ساعت 9 شب کاشته شدم تو ایستگاه اتوبوس امیرآباد، یعنی از خودشون نپرسیده بودن که شاید عذر شرعی داشت یکی؟! بگذریم ساعت 9:05 در حالی که دعا می کردم اتوبوس یهو بپیچه توی خیابان شونزدهم و می خواستم کله ی یه نفر رو از تن اش جدا کنم رسیدم سر امیرآباد. با یه دختر دیگه که از خوابگاه اومد بیرون به یه ماشین گفتیم بلوار کشاورز، راننده گفت 700 تومن می شه، اون دختره سریع سوار شد، نفسی کشیدم و گفتم چطوره که تو روز 450 تومنه، هنوز حرفم تمام نشده بود که راننده درآمد که : «من که خطی نیستم» و گاز شو گرفت. کم مونده بود بدوم دنبال ماشین اش، یخه اش رو بگیرم بگم ، مرتیکه سرگردنه است نصفه شبی! چند قدمم رفتم جلو فکر کنم. ماشین بعدی که رسید گفتم بلوار کشاورز 500 تومن. نگه داشت خدا خدا می کردم بحث ِ سیاسی عقیدتی چیزی راه بیافته بلکه بریزم بیرون. راننده با یه دستش رانندگی می کرد و با اون یکی اس ام اس می داد اونقدرغرق  در کارش بود که چراغ قرمز تقاطع امیرآباد و بلوار کشاورز رو ندید و وسط چهار راه مجبور شد دنده عقب بگیره، نوای طنین افکنده در تاکسی هم : «یه ماچ داد و دمش گرم». می خواستم برم پیش رئیس خط که معمولن نرسیده به میدان ولیعصر مستقره و اگر مطمئن بودم که توی اون ساعت یعنی 9:35 هنوز اونجاست حتمن این کار رو می کردم که به یه ماشین گفتم هفت تیر. ترمز کرد این بار نوبتِ « دوست پسر جدید مبارک باشه  مگه میشه سلیقه ی شما بد باشه» بود و لایی کشیدن. چند بار تا توک زبونم اومد بگم من اصلن عجله ندارم ها! آخرین بار سرِ پل کریم خان، اما وقتی دیدم اون جا رو هم به سلامت گذروندیم بی خیال شدم. 300 تومن از 1000 تومنی که بهش داده بودم رو پس داد. دیگه نایی نداشتم بگم «کرایه اش 500 تومن است که؟» ، «مگر سرِ گردنه است؟» که دیگر از محالات بود.       

No comments:

Post a Comment