Saturday, April 16, 2011

ماجرای من و شلوار جینم


جونم براتون بگه که من یه شلوار جین داشتم که خیلی دوستش می داشتم. هر سری که می زدم به کوه و دشت پام می کردم، تو گِل و شُل و سرما و گرما، ولی این آخ نمی گفت حتی چندین بار باهاش خرغلت زدم تو کویر و شن و ماسه، اما دریغ، دریغ از یه پوسیدگی! وقتی برمی گشتم می شستمش و دوباره می شد عین روز اولش... خلاصه ما با هم خوش و خرم بودیم تا این که من شروع کردم به چاق شدن. اول از دکمه ش شروع شد ، یعنی یه روز گلاب به روتون در رفت و من مجبور شدم تجهیزاتشو با یه سنجاق قفلی محکم کنم، ولی چی بگم که دیگه از اون روز همه چیز بین ما عوض شده بود، وقتی با هم بودیم بهم خوش نمی گذشت، دیگه جرأت نمی کردم خر غلت بزنم، حتی اعتماد به نفس رقصیدنِ رو هم نداشتم چون می ترسیدم عیان شود آن چه که نباید... یه روز تو یه اقدام انقلابی تصمیم گرفتم برم یه دکمه پرسی محکم و مشتی براش بزنم. همه مسخره ام می کردن می گفتن: نیگا کن نیگا کن! اسکروچ! برو یه شلوار بخر! این دیگه عمر خودشو کرده و از این حرفا... ولی من تو کَتم نمی رفت، آخه اونا که نمی دونستن ما با هم چه روزگاری داشتیم، هر چند من داشتم همین طوری چاق و چاق تر می شدم ولی اونا نمی فهمیدن که من بی رؤیای اون «هرگز نتوانم». خلاصه من رسالت تاریخی خودمو انجام دادم هر چند که وقتی تعمیرش کردم اونقدر چاق شده بودم که دیگه عملن نمی تونستم پام کنم ولی همیشه آروزی پوشیدن دوباره اش حوسم بود. روزگار گذشت و گذشت من بیمار شدم، عاشق شدم، لاغر شدم اون قدر لاغر تا روزی رسید که تونستم دوباره بپوشمش- اصلن فکر کنم یکی از انگیزهام برای عاشق شدن پوشیدن دوباره­ی اون شلواره بود. یه روز که داشتم می رفتم کوه شک نداشتم که لحظه ی موعود فرارسیده و باید همون شلواره رو بپوشم، خب کمی استرس داشتم و اونقدر قدیمی بود که هر کی تا می دیدش می گفت این شلوارت از اون قدیمیاست؟ و وقتی با تأیید من مواجه می شد برای این که به من دلداری بده اظافه می کرد: «شلوار جینم اون شلوار جینای قدیم!». سرتونو درد نیارم اون روز صبح، شلوارمو که پام کردم دیدم که ای داد بیداد خاطرات آخرین روزایی که شلوارو پام کرده بودم از قبل تراش قوی تر بود انگار، و من بدون این که یادم باشه یه دکمه ی پرسی درست و حسابی براش زدم، رفتم سراغ یه سنجاق قفلی خرکی و سمبلش کردم و لازم نیست بگم که تمام طول روز باز همون حسای همراه با بی اعتماد به نفسیِ شلواری سراغم اومد و آش، همان آش و کاسه همان. نه رقصی، نه خر غلتی و نه هیچ ژانگولر دیگه ای. شاید اون روز سخت ترین روز زندگی من بود، حتی سخت تر از شب های فراق از یار! روز اتکا به یه سنجاق قفلی پیزوری در حالی که یه دکمه ی کاردرست داری . می تونید حدس بزنید که وقتی برگشتم خونه و داشتم شلوارمو عوض می کردم و در کسری از ثانیه تمام خاطرات در ذهنم مرور شد و رسید به زمانی که یادم اومد ماجرای دکمه رو، چه حسی بهم دست داد. اولش شلوارمو پرت کردم یه گوشه ای بعدش زدم زیر خنده، حالا نخند کی بخند، خنده ای که به مسخرگی همه ی اون رنج هایی بود که قبل و بعد از دکمه دار شدن شلوارم کشیده بودم، رنجی که فکر می کردم باید در راه شلوارم بکشم و بعضی وقتا به عنوان یه راز که فقط من و اون ازش خبر داشتیم از یادآوریش لذت می بردم، رنج هایی که هنوز هم می کشم و می کشیم ...  

No comments:

Post a Comment